هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زير و زار من زار ترست هر زمان
بسکه به هجرمي دهدعشق توگوشمال من
نورستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
مي رسد ونمي رسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين کند
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من
ديده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون که اثر ني کند در تو زبان قال من
بر گذري و ننگري باز نگر که بگذرد
فقر من و غناي تو جور تو احتمال من
چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا
کآه تو تيره مي کند آينه جمال من
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب